یه روز گوریده پوریده

صبح چون بین ساعت کاری رفتی بیرون، وقتی  برمی‌گردی جای پارکی نیست و مجبوری چهار تا کوچه بالاتر انتهای کوچه یه جای پارک پیدا کنی. بعدش تمام این مسافت رو کیفی که چند هفته‌ای است تصمیم گرفتی سبکش کن از بس که توش آت و آشغال ریختی به کول می‌کشی تا محل کارت.

ظهر دوباره همه این مسیر رو می‌ری تا به ماشین برسی، دست می‌کنی تو جیبت از سوئیچ ماشین خبری نیست! مطمئنی که تا همین چند دقیقه پیش تو اتاق یکی از همکارات دستت بوده و داشتی باهاش بازی می‌کردی.

کل این مسیر رو دوباره برمی‌گردی در حالی که عرق از همه جات راه افتاده، تو مسیر زمین رو هم می‌کاوی و وقتی می‌رسی که همکارت تقریبا نزدیک خونشونه و عمرا برگرده به خاطر تو، با کلی دنگ و فنگ یکی دیگه که کلید اتاقش رو داشته پیدا می‌کنی، در اتاق باز می‌شه ولی از کلید خبری نیست. مجبوری تمام سوراخ سمبه‌هایی رو که فکر می‌کنی بگردی.

تو همین حین از درمانگاه زنگ می‌زنند رئیس به خاطر اینکه یکی از پرسنلت با بیمار بد برخورد کرده تو ور مورد عتاب قرار می‌ده، قول می‌دی پیگری کنی و گوشی رو قطع می‌کنی در حالی که اون همچنان داره فریاد می‌زنه و حکم اخراج نیروت رو صادر کرده.

به گشتن ادامه می‌دی خبری نیست و چون تا درمانگاه فاصله‌ای نیست کیفت رو بر می‌داری پیاده گز کنی تا این قاعله درمانگاه رو زودتر ختم به خیرش کنی هنوز خیلی دور نشدی دسته کیف کنده میشه و کیف یه کول آویزون!!

بر می‌گردی کیف رو پرت می‌کنی تو اتاق و خسته و عصبانی راه میفتی سمت درمانگاه.

نفر اول گندی رو که زده توجیه می‌کنه، اون یکی میاد و مضطرب از اینکه دستگاهش مشکل داره و کاراش همینطور مونده، مسئول فنی آزمایشگاه زنگ می‌زنه که من امروز دیرتر میام،‌ دو نفر دیگه با هم بحثشون شده و انگار متوجه نیستند باید احترام هم رو داشته باشند و حتما باید من یه چیزی بهشون بگم تا خودشون رو جمع کنند. یه مریض نمونه‌اش نیست شده و شاکیه (فکر می‌کنید چی بوده؟ ٢.۵ لیتر ادار ٢۴ ساعته که با بدبختی جمع کرده بوده)، همه چیز به هم وره و احساس می‌کنی همه معطلن یه جورایی یه دست مسیحایی بکشی و همه چیز رو به راه بشه!!!

مریض رو با زبان آرومش می‌کنی ازش عذرخواهی می‌کنی، مریض سرتقِ ولی یه جورایی جمع جورش می‌کنی. دیگه ظرفیت نداری و فکرت هم مشغول.

تنها کاری که ازت میاد، یه نفس عمیق، خداحافظی و گز می‌کنی سمت ماشین زنگ می‌زنی میان بازش می‌کنن می‌ری براش سوئیچ می‌سازی و دزدگیرش رو هم از کار می‌اندازی و همش فکر می‌کنی هر آن ممکنه که کلیدت پیدا شه، جیبهایی رو که صد دفعه گشتی باز هم با می‌گردی ولی خبری نیست.

برمی‌گردی آزمایشگاه و همچنان همه چیز به هم وره، نمی‌دونی خوشحال باشی از اینکه وقتی نیستی یه سری کارها واقعا می‌خوابه یا ناراحت!

صبح می‌آیی سرکاری می‌بینی کامنت دونیت داره می‌ترکه و با خوت می‌گی این پرشین هم که دوباره قاط زده!! اما متوجه می‌شی اونوقتی که شما در به در سوئیچ ماشین بودی ملت چونه کله پاچه رو می‌زدن.

راستی چی شد بالاخره کی و کجا؟ مرد باشید و یه میتینگ کله‌ پاچه‌ای راه بندازید.

***

بعدالتحریر: صبخ خانوم که زنگ زد وقتی متوجه شد هنوز خبری از کلید نیست گفت شاید تو مسیر تو یکی از مغازه ها جا گذاشتی وقتی داشتم براش توضیح میدادم تو این مسیر مغازه ای که من باهاش سرکار داشته باشم نیست تازه یادم افتاد که دیروز چند تا برگه برای پرس کردن دادم به یکی از این مغازه ها وقتی رفتم سراغش سوئیچ ماشین اونجا بود خجالت

 

/ 25 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار

كلاساي فوق برنامه هم با مجيد هماهنگ كردك گفته تا سه جلشه مي توني غيبت كني..اينه كه حللللللله[نیشخند]

بهار

ببين راضي نيستي يه كله پاچه بدي تو يه خط دو تا غلط دارم...هماهنگ كردم_جلسه[قهقهه]

آوا

چه روزی بوده!!!!!!!!!!![شرمنده]

هانیه

آقا من اول کامنت مربوط به پست قبل رو بذارم که شدیدااااا عقب افتادم! چیزه! من که مرده‌ی کله‌پاچه‌م! زهرا جان و بهار جان اصلاً غصه نخورید من طرفدار سرسخت کله‌پاچه‌ام اونم با آب مغزدار!!!!!!!!!!! غصه‌ی بچه‌هاتون رو هم نخورید سرگرمشون می‌کنیم!

هانیه

ولی جداً چطوری از یه سیب رسیدید به کله‌پاچه واقعاً نمی‌دونم!!!

هانیه

فکر کنم این امیر یه چیزی گفت حالا که جدی شد داره می‌پیچونه!

هانیه

آهان حالا این پست! انقدر خوب درکت می‌کنم! آخه کلاً از این روزهای گوریده پوریده انقدررر دارررم!!! ولی خداییش شما آقاییون عمراً کیفتون نصف کیف ما خانوم‌ها هم نمی‌شه‌ها بازم چیزاتون رو گم می‌کنین!!!!

پور پدر

من نمیدونم هر وقت کله پاچه اوکی شد آدرس و ساعت بدین من بیام!! ببین رئیس من به خاطراینکه کامنت بدی رفتم سایت زدم!! ( به خاطر چیز دیگه نبودا باور کن!)

هانیه

کامنت‌دونی این‌جا یه روز می‌ترکه بعد چند روز لال‌مونی می‌گیره!

بهار

فکر کنم با فایرفاکس بتونی براش کامنت بزاری.