خاتون

دو هفته‌ای است میرم کلاس سوار کاری عینک. سوار کاری که چه عرض کنم آبرومون رفته جلو یه سری بچه فینگیل که با اسباشون چنان می تازن و ما واسه دو زدن با اسب دنبال آیینه بغل می گردیم نیشخند

اما کلا بد نیست واسه اینکه از این روز مرگی خارج شم. کلی می خندیم به سوارکاریمون، بعدشم هیمنکه دو ساعت تو روز رو وقتی که خورشید هنوز تو آسمونه  خارج از محیط کارم هستم خیلی خوبه.

با خاتون* رفیق شدم اما هنوز چندان ازم حرف شنوی نداره چشمک می ترسم این مجید قضیه اعوان وانصار رو به گوشش رسونده باشه نیشخند

 

* خاتون: اسب سفیدی که تو این دو هفته باهاش آموزش می بینم

* بالاخره وقتی اصول سوارکاری و فرمان دادن به اسب رو بلد نیستم باید بندازیم گردن یکی.زبان

 

/ 12 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صومعه

سلام منم اسب و سوار كاري با اسب رو خيلي دوست دارم ولي هنوز فرصتش پيدا نشده تا تجربش كنم. حالا كدوم پيست سواركاري ميكنيد ما هم بيايم سواريتون رو تماشا كنيم و تشويقتون كنيم؟ گل

هایدی

چه فکر حوبی کردی...اگه خانم و یچه ها رو هم ببری و باد بگبرن عالیه! منم دوست دارم برم کلاس سنتور اگه وقت بشه و عوامل داخلی و خارجی و جوی بزارن.

س-ر

ای مرفه بی درد!![خنده] به جای این کارا برو واسه مملکت بیل بزن (با لهجه خوانده شود plz) [خنده]

سلانه (دختر بابایی)

سلامممم:) حیونییییی! اسبه رو می‌گم ها! :دی ولی کار خیلی خوبی کردی.. خیلی خوب.. خیلی توی روح آدم (نه از اون لحاظ ها.. از اون یکی لحاظ) تاثیر می‌ذاره.. همه عشق من توی هفته همین کارا و کلاساییه که واسه خودم می‌رم.. اونوقت خوبی سوارکاری اینه که با یه موجود زنده اونم اسب سر و کار داری.. عالیه ها.. عالی..

صومعه

آقا ما كلي با سواركاري شما توي همين چند دقيقه پوز داديم كه دوست اينترنتي ما سواركاره بياييد و ببينيد كه چه ها ميكنه[نیشخند]

صومعه

خواهش ميكنم محض خنده چرا ما يه همچين جسارتي نميكنيم. ميايم تشويقتون ميكنيم و روحيه ميديم تا زودتر راه بيفتيد

هانیه

الآن فکر کردی اگه توضیح نمی‌دادی که خاتون اسم اون اسبه‌ست ما پس چی فکر می‌کردیم؟؟!!... چه کار جالبی. چقدر خوبه آدم برای خودش یه کاری بکنه. فکر بیرون بودن دو ساعته اونم تو هوای روشن چقدر دوره...

مریم

من خیلی وقته میخواستم برم سوارکاری ولی نمیدونستم چه جوری و از کجا شروع کنم ...اگه میشه اطلاعاتی بذاری از چون و چند کار ممنون میشم. [چشمک]

فیدبک

بابا ما یه بار رفته بودیم ویلای یه دوستان.. 3تایی اسب داشت.. بعدنی خودش تاخت می‌زد از اینور به اونور.. بعدنی خواهرم رو سوار کرد.. خودش افسار اسبه رو گرفت و دور گردوندش.. اسبشم خیلی خارجی بود! بعد من سوار شدم.. اما افسار دست خودم بود.. یکی دو دور از این ور به اونور رفتم.. اونا هم رفت سمت کلبه‌ی وسط ویلا.. بعد من یهو دیدم داره اسبه یه‌ور دیگه می‌ره.. هرچی افسارشو می‌کشیدم اینوری اسبه خر شده بود هی لج می‌کرد می‌رفت اونوری! من حتی گفتم الانه که دماغه اسبه پاره بشه [نیشخند] بعد خلاصه ما رو از بین یه عالمه خس و خاشاک برد.. تمام گردن و صورتم زخم شد.. بعد یهو دیدم پیچید تو یه اتاق! که بعداً فهمیدم استبله!‌ [نیشخند] 2 تا اسب دیگه هم بودن از وحشت نزدیک بود پس بیفتم.. فقط یکی‌شون مثه این لج می‌کرد و جفتک می‌نداخت من تو اون فضا درجا مرده بودم [نیشخند] منم در یک حرکت انتحاری واسادام رو اسب.. دیوار و سقف استبلو گرفتم از روش پریدم پائین و با اینکه فک کنم لگن و ستون فقراتم جاخورده بود با تمام توان فرار کردم [نیشخند] البته اون موقع 15 سالم بود [نیشخند] این خاطره‌ای بود از من [زبان]

مجید

ببینم نکنه قراره از 13 ابان به بعد با سواره نظام حمله کنید/چه اسمایی هم انتخاب کردن برا اسباشون،خاتون و نرگس و شهلا و شیوا و .... راستی دکتر زره و کلاه خودم دارید واسه حمله یا قضیه انتحاریه؟ :)))) ولی خوب کاری کردی/دلت باز میشه کلی./