مبصر

محمدامین دیشب می‌گفت بابا من فردا تو مهد مبصرم. گفتم خوب وقتی مبصری چکار می‌کنی؟ می‌گفت وقتی خانوم می‌ره میرم اونجا وای میستم می‌گم ساکت و با مداد می‌زنم روی میز. من باید حرف بزنم و هی بگم بچه‌ها حرف نزنید.

گفتم خوب بچه‌ها به حرفت گوش می‌دن؟ می‌خنده می‌گه نه. و ادامه می‌ده اما من باید حرف بزنم اونا باید ساکت باشن.

نگاهی به خانومم می‌کنم و یاد خاطره‌ای می‌افتم که شاید حداقل ده بار براش تعریف کرده باشم.

ابتدایی بودم یه روز مبصرم کردند. فراش مدرسه دو تا پسر داشت که باهم دوقلو بوند و تو مدرسه‌مون بودن.  یکی‌شون تو کلاس‌مون بود. دو برابر من قد و هیکل داشت و به اعتبار باباش و محل زندگی‌شون هر کاری می‌خواست می‌کرد و حرف گوش کن نبود. اون روز جلوم وایساد و برام بلبل زبونی کرد. نمی‌دونم چی شد یه دست زدم رو سینه‌اش چون ازش می‌ترسیدم خیلی هم محکم این کار رو نکردم. اما تعادلش بهم خورد پاش خورد به سکوی پای تخته پشت سرش و خورد زمین. وقتی بلند شد دیدم دهنش رو گرفته و گریه کنان از کلاس زد بیرون.

بقیه قضیه رو خودتون بخونید. دندان جلو شکسته، دهان پر از خون! ناظم و مدیر و پدر عصبانیش جلوی روم و دعوام می‌کردن واسه اینکه باید فردا با پدرم بیام. منم گریه می‌کردم مثل ابر بهار.

ناگهان پسرک اومد جلو به باباش گفت بابا تقصیر خودم بود خودم خوردم زمین. انگار دنیا رو بهم داده بودن. نتیجه این شد که اون یه پس گردنی از باباش خورد من هم اولین و آخرین روز مبصریم بود.

ما تا سوم راهنمایی همیشه هم مدرسه‌ای بودیم و همیشه اون دندون شکسته جلوش تداعی یه خاطره تلخ برای من بود. ضمن اینکه شده بود وجه تمایز این دو تا برادر دو قلو.

به محمد گفتم بابا هر کی هر کاری کرد چیزی نگیا بزا دوستات کیفشون رو بکنم. گفت نخیرم هر کی حرف بزنه به خونم اسمش رو می‌گم.

بی‌خیال انتقال تجربه شدیم و گفتیم انگاری آدمیزاد هر چیزی رو باید خودش تجربه کنه مگه نه اینکه چه کارها که به ما گفتن نکنید و ما کردیم چشمک

 

 

/ 15 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجید

آاااي كه از بچگي اين انصار بودن تو خونت بوده و كلا با قشر مستضعف و مستخدم هم مشكل داشتيا. ولي كلا اين كه آدم خودش تجربه كنه يه حاله ديگه ميده :)) راستي عليرضا دو روز قبل از اينكه بري مشهد قم بودم ابته يه ظهر تا شب ولي اينقدر كار داشتم كه نشد بيام پيشت نمي دونم اونجا كتابفروشي و لوازم تحرير مجد رو ميشناسي يا نه /ما يه جوري باهم فاميليم براش يه خورده لوازم تحرير آورديم و يه خوردم برديم.

هانیه

همون بهتر که بی‌خیال انتقال تجربیاتتون شدید!!!! اینم درسه به بچه می‌دی؟؟ یعنی چی؟؟! مبصر رو محض دکور که نمی‌ذاره اون‌جا معلم! بچه‌ها هم که خودشون ماشالا استاد شیطنت و آتیش‌سوزونی و اینا هستن دیگه همینم مونده که هیچ‌کی کار به کارشون نداشته باشه!! (رگ غیرت معلمیم باد کرد!) دیگه بی‌زحمت از این بدآموزی‌ها برا بچه نداشته باش. خوبه باز خودش به فکر معلمش بوده!

امیر

من همیشه مبصر میشدم. از بس لوس و چندش و خر خون و پاچه خوار بودم!!!همیشه یه کارایی میکردم که دشمنام تنبیه بشن و کتک بخورن یا معلم بیرونشون کنه!!!یه باند تشکیل داده بودم! اه اه اه حالم بد شد از خاطرات مبصریم!!

پور پدر

حالا پسر جان زورش زیاده ؟ اومدیم و ایندفعه هول داد و تاریخ تکرار نشد! اونوقت کتک میخوره از اون کتکا!!

فیدبک

من هیچ‌وقت مبصر نشدم..! به نظرت می‌شه کسی که از سر کلاس می‌خواسته بره ته کلاس از روی نیمکت می‌رفته مبصر بشه؟! نه نه خدایی نمیشه! یه بار هم می‌خواستن به شیوه‌ی تربیت معکوس عمل کنن، اما همون ظهرش از مبصر بودن خلاء شدم.. همون خوب شد که کشته ندادیم اون روز :دی بعد خدا بگم چیکارت کنه علیرضا یاد میردامادی افتادم که سال سوم دبستان دندونشو شیکوندم.. دوباره عذاب وجدان اومد سراغم.. خب یه موضوع دیگه در نظر بگیر برادر! تو که می‌دونی ماها شرارت‌هامونم مثه همه!!!

بهار

من مطمئنم كه حمد امين خودش عاقل تر از اين حرفاست...خودمون هم همين بوديم تا خودمون سرمون به سنگ نمي خورد چيزي رو قبول نمي كرديم

سلانه (دختر بابایی)

بعد تو خجالت نکشیدی؟ شرم نکردی؟ گذاشتی بچه مردم دندونش که شکسته بود.. پس گردنی هم بخوره؟ الان از شدت عذاب وجدان در حال قبض روح نیستی واقعن؟؟؟

سلانه (دختر بابایی)

ای بابا! محمد امین دندون رفیقشو نشکنه بالاخره یکی دیگه مبصر می شه و می شکنه.. اصل شکستنه.. باقی عَرَضه!!! :دی