بچه های امروز

مادری که پیگیر آزمایشات مربوط به نازایی و بچه دار نشدنش بود خیلی نگران و مضطرب به نظر می رسید. وقتی همکارم متوجه شد که اون یه بچه داره دلیل این همه گرانی و استرس رو پرسید، جواب شگفت انگیزی شنید.

مادر گفت: فرزندم می گه من بچه شما نیستم، شما یا من رو از سر راه پیدا کردید یا از پرورشگاه آوردید!!! می گه اگه راست می گید یه خواهر یا یه برادر دیگه برام بیارید تا من باورم بشه که من بچه شمام.

همکارم طفلی شروع کرد به کلی توضیح دادن و نحوه راضی کردن و دلیل آوردن، مادر بیچاره به این همکار ما گفت خانوم شما خیلی خوب صحبت می کنید میشه خودتون باهاش صحبت کنید. وقتی چشممان به جمال این بچه افتاد شگفتی مان دو چندان شد. دختر بچه نیم وجبی هشت ساله این بامبول رو واسه مادر بیچاره درست کرده بود.

این هم از دیگر فواید سریال های تلوزیونی این روزها

 

/ 15 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سلانه

سلاممممممممممم:) حالا از این قضیه که بگذریم منم یه مدت خیال میکردم منو از سر راه آوردن!

مجید

گاهي باد به همين خيال ها بيشتر بال و پر داد. آنتوان فيدبك

امیر

من کشته این آنتوان فیدبک اینا هستم!!!

امیر

علیرضا تو دوباره برگشتی آزمایشگاه؟! پس قربونت اون گلریزونی که برگزار کردیم رو برگردون رو سر خودمون!

س-ر

ما بچه بودیم اصلا این چیزا به ذهنمون نمی رسید. فکر می کردیم همین که تو خونه پیش بابا مامانمونیم یعنی واقعا بچه اوناییم.[خنده]

ناشناس همیشه گفتن : حرف راست را باید از بچه شنید. سلام علیرضا . حالت خوب ؟

بهار

حالا اگه مي دوني بگو...بزار دانش ما هم بالا بره ثواب داره!

ناشناس ممنون ، هی بدنیستم.

آوای مهاجر

[قهقهه] خیلی نمک بود!

سلانه

علیرضا زنده ای که انشاله؟