بچه‌ها ...

پیرمرد همیجور که خمیده و لنگ لنگان می‌رفت. کتری که دستش بود چسبید به دست عارفه، از عقب کشیدن ناگهانی دستش فهمید که دستش سوخت.

گفتم پیرمرد دست بچه ما رو که سوزوندی مواظب باش صورت اون طفل معصوم جلویی رو نسوزونی!.

برگشت گفت چیه می‌گی بچم بچم! هشتاش رو داشتم همشون رهام کردن و رفتن. بچه نگو، بگو دشمن!!!

می‌خواستم بگم هر دستی بدی همون دست پس می‌گیری، گفتم ولش کن بذار زود قضاوت نکنم.

/ 13 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فیدبک

منم مثه سجاد.. خوب کاری کردی.. [لبخند]

س-ر

منم مثه فیدبک.. خوب کاری کردی.. [نیشخند]

امیر

منم مثه سجاد و فیدبک و دوباره سجاد: خوب کاری کردی!

بهار.ن

ژانر: اینایی که با یه جرقه منفجر میشن... اینجانب ایضن:خوب کردی!( آیکون خلاقیت!)

سلانه

سلامممممممممم:) منم مث سجاد و فیدبک و سجاد و امیر و بهار.ن.. خوب کاری کردی!!

سلانه

بهار.ن یه دقه اون آیکون خلاقیتتو به من قرض میدی؟

سلانه

مجید باز تو نشستی فیلمای پارسالو مرور کردی؟

مهسا - ر

بیچاره اون پیرمرد من که فکر نمیکنم هیچ پدر و مادری بی عاطفه باشه اگه باشه که بهش نمیگن پدر و مادر ولی بچه ها بی عاطفه هم میشن